تبليغاتX
نرم افزاری های بهبهان
»    
فهرست
صفحه اصلي
آرشيو
لينکستان
تماس با ما

موضوعات
اخبار
امتحانات
مقاله و جزوه
متفرقه
خاطرات
مشاهیر
نظرسنجی
30ثانیه!

لينک دوستان
دانشجویان مکانیک چمران اهواز
نرم افزاری های 87
بزرگترین سایت دانلود نرم افزار
تكواندو بهبهان
نکته
انجمن تخصصی موبایل برای ایرانیان

نويسندگان

مطالب سايت
  مخدوم یا خادم

مخدوم یا خادم

در یکی از افسانه های فرانسوی نقل شده که روزی خدمتکار قابل اعتماد شاهدر جنگل انبوهی مشغول قدم زدن بود که پاییش به کنده دختی می خورد و به زمین می افتد. هنگام بلند شدن از زمین متوجه چراغ جادوی معروف می شود. آن را برمیدارد و غول چراغ ظاهر می شود.

-"شما تمام عمر سخت کار کرده اید و حالا میتوانید آرزویی بکنید که من برآورده اش کنم. فقط دقت کنید که تنها یک آرزوی شما برآورده خواهد شد."

خدمتگزار پاسخ می دهد: "من تمام عمر به دیگران خدمت کرده ام و همه مرا با نام خدمتگزار مردم می شناسند. دوست دارم از این به بعد مردم در خدمت من باشند و کارهایم را انجام دهند."

وقتی مرد به قصر بازمیگردد درها به رویش گشوده می شوند غذایش پخته و آماده میشود و خدمتگزاران دست به سینه در مقابلش می ایستند. یکی برایش غذا می آورد دیگری ظرف ها را می شوید و یکی دیگر هم به لباسهایش رسیدگی میکند کسی به او اجازه نمی دهد که دست به سیاه و سفید بزند و کارهای روزمره اش را انجام دهد. همه برای او کار می کنند.

این گونه رفتار و کردار خدمتگزاران در ماه اول به خاطر تازگی تجربه برای مرد خوشایند و سرگرم کننده می نماید. ماه دوم آزار دهنده می شود و ماه سوم غیر قابل تحمل می گردد. به همین خاطر مرد به جنگل برمی گردد چراغ جادویی را پیدا می کند به آن دست می کشد و غول یاد شده دوباره در مقابلش ظاهر می شود. مرد به او می گوید: "من به این نتیجه رسیده ام که خدمتگزاری مردم به انسان لطف چندان زیادی ندارد. دلم میخواهد به وضعیت اولیه زندگی خود بازگردم و بار دیگر در خدمت مردم باشم و همه مرا با نام "خدمتگزار مردم" بشناسند.

-"متاسفم کاری از دست من ساخته نیست. من مجاز بودم تنها یک آرزوی شما ر ابرآورده کنم."

-"اما تو متوجه حرف من نیستی من میخواهم به مردم خدمت کنم. من دوست دارم در خدمت مردم باشم تا مردم در خدمت من. خدمت به مردم بسیار ارزشمندتر از خدمت مردم به من است."

غول سرش را به علامت منفی تکان می دهد. مرد به التماس درآمده می گوید"

"خواهش می کنم به من کمک کن! من جهنم را یه عدم خدمت به دیگران ترجیج می دهم."

غول حزن آلود میگوید: "آه... دوست عزیز پس فکر می کنی تو این ۹۰ روز کجا بودی؟"

        موضوع: متفرقه     نويسنده: حسین فرنیا  

  درس بزرگ استاد




استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟...

شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.

استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد...

سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟

آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند.

چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند! اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد...


بیایید عشق را با یکدیگر احساس کنیم

        موضوع: متفرقه     نويسنده: حجت الله نخستین  

  نامه ای به خدا

صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ولی

جانب عشق عزیز است فرو مگذارش

حافظ

نامه ای به خدا

ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت نه مهر اداره ی پست روی آن بود. فقط نام او و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود.

"امیلی عزیز

عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.

با عشق خدا"

امیلی همانطور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا میخواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:"من که چیزی برای پذیرایی ندارم!" پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت.با این حال سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند.

در راه برگشت زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت:"خانم ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان استو گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟"

امیلی جواب داد: "متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام."

مرد گفت:"بسیار خوب خانم متشکرم" و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همانطور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: "آقا خانم خواهش میکنم صبر کنید." وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسیدسبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد . برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همانطور که در را باز کردپاکت نامه ی دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

"امیلی عزیز

از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم

با عشق خدا"

        موضوع: متفرقه     نويسنده: حسین فرنیا  

  مدار منطقی
و علیکم

دیگه اخرای ترمه و همه بابد درسامونو جمع کنیم

با استاد زارع گلی که صحبت کردم گفت واسه جلسه حل تمرین خودتون یه وقتو مشخص کنن تا منم بیام

من فکر کنم که پنج شنبه هفته اینده خوب باشه و ساعتای ۱۰تا ۱۲ یا۹تا ۱۱خوب باشه.حالا خودتون انتخاب کنین یا اینکه یه وقت بهتر پیشنهاد کنین

مرسی

        موضوع: اخبار     نويسنده: محمد صادق مقدس  

  دانشجو ...........16 آذر ........واحد بهبهان ساعت 25
شنبه تعطیل شد .............................

اما این خبر صرفا بهانی ای بود تا بعد از حدودا یک ماهی که وبلاگ نویسی رو ترک کرده بودم دوباره بیام در دیار مجازی و دستی بر کیبوردم بنوازم .......... راستش بچه هاهم دیگه صداشون در اومده بود که من چرا پستی نمی دم ......عجب داستانی شده ...... پست بدیم گیریم پست ندیم هم گیریم ......

ولی بازم خوبه که یه جایی هست عقده گشایی کنیم ......و  حرفایی رو که بیرون نت نمیشه گفت رو اینجا  بیان کرد  ................ این ترم  مثل اینکه این سرمای هوا روی دل بنده هم تاثیراتی داشته و حسابی منو دلسرد کرده ........البته سوژه ی مناسبی هم نبود که بخوام راجع بهش پستی بدم

یه مدیر گروه می خواد عوض شه که همه موضوع رو می دونن ..........مدرسین هم که همه بدون مشکل دارن کارشون رو انجام می دن ........فقط نون من آجر شده که نمی تونم به کسی حرفی بزنم .....

البته کسانی که باید حرفی بهشون زده شده .....زبان من یکی حریفشون نمیشه ......یه مقدار سایز کفششون و گلیمشون و اندازه پاهاشون بزرگ می باشد و می تونن خیلی کارا کنن ......پس من هم مشغول درس خوندن هستم و مثل یه بچه خوب و خوش اخلاق دارم مدرکم رو خریداری می کنم ..البته به صورت قسطی .....ماهیانه ششصد هزارتومان ....... حالا یه مقدار این ور اونور زیاد فرقی نداره ...

بگذریم از این حرفا ............که این حرفا هیچ فایده ای نداره .............ناسلامتی هفته آینده روز دانشجو هست ..............ولی از آنجا دانشگاه ما با تمام دانشگاه های کشور فرق داره و برگزاری روز دانشجو باعث لطمه زدن به درس بچه ها میشه و ممکنه خیلی از دانشجو ها پیش خودشون فکر کنن که نکنه واسه دانشگاه اهمیت دارن ......بنابراین با قطعیت میشه گفت بهتره اصلا روز دانشجو رو فراموش کنیم و همون روز عصای سفید رو جشن بگیریم ..........

یعنی واقعا کار خیلی سختی هست که واسه دانشجو ها یه مراسم ساده بگیرن ؟؟؟؟؟ تازه وقتی روز عید غدیر هم مصادف با چنین  روزی هست نباید یه تبریک خشک و خالی به دانشجو گفته شه ؟؟ ....به خاطر عید غدیر که همه دور هم جمع میشن ......در ادامه صحبت ها هم یک تبریک به دانشجو ها بگن ...من اینا رو زودتر از موعد می گم که مسئولین اگر احیانا جملات من رو مرور می کنن یادشون بیارم که اخوی ....... روز دانشجو روز عید ملی یک کشور هست ........ولی دلیلی نداره به خاطر موضوع های سیاسی این روز نادیده گرفته شه .........به هر حال من به عنوان یک دانشجو خواستار این هستم که روز دانشجو مراسمی در دانشگاه برگزار شه ......کیک و آب میوه هم نخواستیم .......سخنران هم که  دیگه  شکر خدا زیاد داریم .......همایش دانشگاه برگزار می کنه با این همه تبلیغ صبح همایش التماس می کنن که بیاین سالن آمفی تئاتر .......حالا که روز دانشجو و دانشگاه هست همه سکوت می کنن ...

کسانی که می تونن پیگیری کنن ببینیم دانشگاه برنامه ای داره یا نه ..اگه نداره که باز هم پیگیری کنیم شاید خود دانشجو ها تونستن یه کاری کنن ./.

        موضوع: اخبار     نويسنده: سید مجتبی براتی  

  انشایی اندر فواید گاو بودن !!

انشا:فواید گاو را بنویسید.

 با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم.
 اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم.

  البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد. من دیشب خیلی در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست، بلکه گاو است.

 بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم. ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد.

مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و... درست میکنند.

هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن بگیرد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد.

 

وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیه اش نیست.

نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند. مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند.

گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را به دست بیاورند تا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری آنها بروند.

از طرفی هیچ گوساله ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج ندارد و میخواهد ادامه تحصیل دهد. تازه وقتی هم که عروسی میکنند اینهمه بیا برو،بعله  برون، خواستگاری، مهریه، نامزدی، زیر لفظی، حنا بندان، عروسی، پاتختی، روتختی، زیر تختی، ماه عسل، ماه..زهر، طلاق و طلاق کشی و... ندارند.

گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند.آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند..

 شاعر در این باره میگوید:

سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست

سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست

هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست. نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند.

گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند.

گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟ شما تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟

گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند. شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟

گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم  شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.

ما از شیر، گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده میکنیم.

آقای طاعتی زاده معلم خوب حرفه و فن ما گفته که از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانم ها (که البته زشت است) استفاده میشود.

 تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیراب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟

تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟

 آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟ و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها..

  تازه گاوها نیاز به ماشین ندارند تا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد.

هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند. البته شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است:

 

 گمون کردی تو دستات یه اسیرم

دیگه قلبم رواز تو پس میگیرم

 

 دیده اید گاو نری به خاطر به دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید: عاشقت هستم"!! سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ !!

 دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟

گاو ها در جامعه شان فقر ندارند. گاوها اختلاف طبقاتی ندارند. دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خود فروشی نمیکنند.

آنها شرمنده زن و بچه شان نمیشوند. رویشان را با سیلی سرخ نگه نمیدارند. هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمیخورد.


هیچ گاوی غمباد نمیگیرد. هیچ گاوی رشوه نمیگیرد. هیچ گاوی اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمیریزد.

هیچ گاوی خیانت نمیکند. هیچ گاوی دل گاو دیگری را نمیشکند. هیچ گاوی دروغ نمیگوید.

هیچ گاوی آنقدر علف نمیخورد که از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه خیابان در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد.

هیچ گاوی همجنس بازی نمیکند. هیچ گاوی گاو دیگر را نمیکشد  ..هیچ گاوی...

 

اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء میخورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.

اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید...

 لباس ما از گاو است، غذایمان از گاو، شیر و پنیر و کره و خامه و.... همه از گاو است.

 ولی... هیچ گاوی نگفت: من گفت :ما...

        موضوع:     نويسنده: حسین فرنیا  

  دعای دوست



روزی یک کشتی در طوفان شکستو غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره ی کوچک و بی اب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدن که هیچکاری نمیتوانند بکنند با خود گفتند: بهتر است از خدا کمک بخواهیم.

دست به دعا شدند برای این که بیبینند دعای کدام بهتر مستجاب میشود به گوشه ای از جزیره رفتند.

نخست از خدا غذا خواستند فردای ان روز مرد اول درختی یافت و میوهای بر ان را خورد. و مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.

چند روز بعد مرد اول از خدا همسر و همدم خواست: فردا کشتی دیگری غرق شد و زنی نجات یافت و به مرد رسید. ولی در سمت دیگر مرد دوم هیچکس را نداشت.

مرد اول از خدا لباس و غذای بیشتری خواست:فردا به صورتی معجزه اسا تمام چیزهایی که خاسته بود به او رسید.ولی مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست اخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد: فردا کشتیای امد و در سمت او لنگر انداخت و مرد خواست بدون مرد دوم به همراه همسرش از جزیره برود.

پیش خود گفت: مرد دیگر حتما شایستگی نعمتهای الهی را ندارد چرا که در خواستهای او پاسخ داده نشد پس همینجا بماند بهتر است.

زمان حرکت کشتی ندایی از اسمان پرسید چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟

مرد پاسخ داد: این نعمتهایی که به دست اورده ام همه مال خودم است همه را خود در خوا ست کرده ام. درخواستهای او که پذیرفته نشد پس لیاقت این چیزها را ندارد.

ندا امد و مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خاسته او را اجابت کردم این نعمتها به تو رسید.

مرد با حیرت پرسید از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟

از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم.

باید بدانیم که نعمت هایمان حاصل درخواستهای خود ما نیست بلکه نتیجه دعای دیگران برای ماست..

        موضوع: متفرقه     نويسنده: حجت الله نخستین  

  پاسارگاد
سلام دوستان

قراره شنبه ی همین هفته یعنی ۳۰ آبان ساعت ۸ یه همایش راجع به کورش کبیر و اندیشه های کورش تو تالار معلم بهبهان برگزار بشه.

امیدوارم همگی شرکت کنین.

        موضوع:     نويسنده: حسین فرنیا  

  شروعی دوباره
 
سلام به همه
شرمنده از این که فعالیت گروه کم شده.انشا..تا یکی دو  هفته دوباره شروع میکنیم.
جا داره منم به نمایندگی از آریاگان راه اندازی وبلاگ بهروز و سبحان رو بهشون تبریک بگم.
 
 

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی

که به دوستان یک‌دل، سر دست برفشانی

نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو

که به تشنگی بمردم، برآب زندگاني

دل عارفان ببردند و قرار پارسایان

همه شاهدان به صورت، تو به صورت و معانی

نه خلاف عهد کردم، که حدیث جز تو گفتم

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی

مده ‌ای رفیق پندم، که نظر بر او فکندم

تو میان ما ندانی، که چه می‌رود نهانی

دل دردمند سعدی، ز محبت تو خون شد

نه به وصل می‌رسانی، نه به قتل می‌رهانی

        موضوع: اخبار     نويسنده: محمد صادق مقدس  

  عنوان نداریم
با سلام خدمت خوانندگان این وبلاگ اگه فعالیتمون کمه داریم کارای بزرگی میکنیم فقط یه کم صبر کنید با دست پر بر میگردیم

 

        موضوع:     نويسنده: حسین فرنیا  

درباره وبلاگ
تو این وبلاگ سعی داریم آخرین اخبار و و خاطرات رو راجع به ورودی های 87 بنویسیم

آخرين مطالب
مخدوم یا خادم
درس بزرگ استاد
نامه ای به خدا
مدار منطقی
دانشجو ...........16 آذر ........واحد بهبهان ساعت 25
انشایی اندر فواید گاو بودن !!
دعای دوست
پاسارگاد
شروعی دوباره
عنوان نداریم

آرشيو
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387

لينکستان
استاد امانی
مهندس گواهی
دانشگاه آزاد اسلامی واحد بهبهان

امکانات وب